وقتی به روشنایی وارد می شویم تازه می فهمیم
که تا الان در تاریکی بوده ایم. وقتی به 1 یعنی وجود و
بودن وارد شویم تازه می فهمیم که تا الان در 0 و نیستی
و عدم بوده ایم . حتی اگر آن بودن بسیار بسیار کوچک و
بینهایت کوچک و صفر حدّی باشد. بینهایت کوچک
شبیه واکسن است . شبیه میکروب ضعیف شده
است. در همه مشکلات و ناراحتیهای روحی کورسویی
و بینهایت کوچکی از امید پیدا می شود که آنرا چنگ
می زنیم و از سیاهچال مشکلات بیرون می آییم.
اما وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ...... یعنی وای
بر وقتی که این صفر حدّی هم در کار نباشد . و فقط
صفر مطلق باشد. این صفر حدّی و این کورسوی
امید و این بینهایت کوچک اگر در یک وضعیت رنجوری
ذهنی وجود نداشته باشد ... آیا تا بحال چنین چیزی
را در ذهن خود تجربه کرده اید ؟ حالتی کسالت
روحی است که وقتی ذره ای برطرف می شود و
ذره ای شفا و سلامت به سمتش می آید احساسمان
مثل همان شخصی است که از تاریکی مطلق و
صفر مطلق به روشنایی رسیده و تازه می فهمد که
تا الان در تاریکی بوده ...... این صفر مطلق روحی
و این بدترین رنج روحی به گمان من همان
" افسردگی" است !
برچسب:
نویسنده: آرتمیس بهرامی